X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پایگاه علمی دانشجویان علوم آزمایشگاهی شاهرود

آدرس آی پی:
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

پایگاه علمی دانشجویان علوم آزمایشگاهی شاهرود

ایران طب - ویژه دانشجویان گروه های پزشکی و پیراپزشکی 88

صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها
تبلیغات
تبلیغات

معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


لوگو

خوش آمدید
موضوع: | نویسنده: پژمان کرمی نیا


این سخنی است که در باب دوستی نیز گفته ام بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد

 

 اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث ما را به نقطه مطلقاً واحدی برساند .





 

سی و چهارمین نامه نادر ابراهیمی به همسرش

 

  در این راه طولانی _ که ما بی خبریم و چون باد می گذرد _ بگذار

 

 خرده اختلاف هایمان با هم، باقی بماند خواهش می کنم مخواه که یکی شویم ؛ مطلقاً یکی .

 

  مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را ، به همان شدت دوست داشته باشم

 

  و هر چه من دوست دارم ، به همان گونه ، مورد دوست داشتن تو نیز باشد .

 

  مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم ، یک ساز را ، یک کتاب را ،

 

 یک طعم را ، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را .

 

  مخواه که انتخابمان یکی باشد ، سلیقه مان یکی و رویامان یکی .

 

  همسفر بودن و هم هدف بودن ، ابداً به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست

 

  و شبیه شدن دال بر کمال نیست بلکه دلیل توقف است .

 

  شاید اختلاف کلمه خوبی نباشد و مرا نگوید ، شاید تفاوت بهتر از اختلاف باشد ،

 

  نمی دانم اما به هر حال تک واژه مشکل ما را حل نمی کند . پس بگذار اینطور بگویم :

 

  عزیز من

 

  زندگی را تفاوت نظر های ما می سازد و پیش می برد

 

 نه شباهت هایمان نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری ؛

 

 نه تسلیم بودن ، مطیع بودن ، امر بر شدن و در بست پذیرفتن .

 

 من زمانی گفته ام : « عشق ، انحلال کامل فردیت است در جمع »

 

حال نمی خواهم این مفهوم را انکار کنم اما اینجا سخن از عشق نیست ،

 

سخن از زندگی مشترک است که خمیر مایه آن می تواند عشق باشد

 

 یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا ترکیبی از اینها ،

 

 و در هر حال دو نفرکه سخت و بی حساب عاشق هم اند

 

 و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است ؛

 

 واجب نیست که هر دو ، صدای کبک ، درخت نارون ،

 

 حجاب برفی قله علم کوه ، رنگ سرخ ، بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

 

 آن هم به یک اندازه  .

 

 اگر چنین حالتی پیش بیاید که البته نمی آید

 

باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق ، یکی کافیست .

 

 عشق ، از خود خواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است

 

اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

 

 من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در حضور است

 

 نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری .

 

 عزیز من

 

 اگر زاویه دیدمان ، نسبت به چیزی یکی نیست ،

 

بگذار یکی نباشد ، بگذار فرق داشته باشیم .

 

 بگذار در عین وحدت ، مستقل باشیم . بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم .

 

 بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .

 

تو نباید سایه کمرنگ من باشی من نباید سایه کمرنگ تو باشم .

 

 این سخنی است که در باب دوستی نیز گفته ام

 

 بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد

 

  اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث ما را به نقطه مطلقاً واحدی برساند .

 

 بحث باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل

 

چه خاصیت که من ، با همه تفردم ، نباشم و تو باشی

 

 یا تو با همه تفردت نباشی و همه من باشم ؟!

 

 اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست

 

سخن از ذره ذره واقعیت ها و حقیـقـت های عینی و جاری زندگی است . 

 

  من کامو را به سارتر ترجیح می دهم ، صادقی را بر ساعدی ، باخ را به بتهوون ترجیح می دهم

 

 و عود را به جملگی سازها ، کوه را به دریا ، دالی را به پیکاسو و شاملو را ، حتی به نیما .

 

 تو اما ساعدی را دوست تر داری و بالزاک را ، پیانو و سنتور را به عود ترجیح می دهی .

 

 نه دالی را طالبی نه پیکاسو را ، ون گوگ را به هر دو ترجیح می دهی .

 

 شاملو را دوست داری اما هرگز نه به قدر سهراب سپهری .

 

 دریا را دوست داری اما نه دریایی را که باید حسرت زده به آن نگریست . . .

 

 بیا درباره همه اینها به گفت و گو بنشینیم ، بیا بحث کنیم ! بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم !

 

 بیا کلنجار برویم اما سر انجام نخواهیم که غلبه کنیم و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز

 

 چون من بیاندیشی یا به عکس .

 

 مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است . تفاهم ، بهتر از تسلیم شدن است .

 

 تا زمانی که تو ساعدی را ترجیح می دهی ، و سهراب را درست تا آن زمان ،

 

 ساعدی و سهراب مرا به تفکر و شناخت ، به زنده بودن و حرکت کردن وادار می کنند .

 

 اگر تو همه من شوی ، من و تو سهراب را کشته ایم و ساعدی را و بسیاری دیگر را . . .

 

 عزیز من

 

 بیا ، حتی ، اختلاف های اساسی و اصولی مان را ، در بسیاری زمینه ها ،

 

تا آنجا که حس می کنیم شور و حال زندگی می بخشد ،

 

نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ، حفظ کنیم .

 

 من و تو ، تو و من ، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم

 

 بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

 

 گمان می کنم این از جمله آخرین حقوقی است که

 

 در جهان کنونی برای انسان ها باقی مانده است

 

 این حق که در خانه خود ، در اتاق خود ، در خلوت خود ،

 

در باب بسیاری از مسائل منجمله سیاست و آرمان های سیاسی اختلاف نظر داشته باشند .

 

 عزیز من

 

 دو نیمه زمانی به راستی یکی می شوند و از دو تنها یک جمع کامل می سازند که بتوانند

 

 کمبود های هم را جبران کنند نه آنکه عین مطلق هم شوند ، چیزی بر هم مضاف نکنند

 

  و مسائل خاص و تازه ای را پیش نکشند .

 

 پس بانو !

 

 بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم .

 

بیا تصمیم بگیریم که حرکتمان رفتارمان حرف زدنمان و سلیقه مان ،

 

کاملاً یکی نشود و فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها ، و حتی اختلاف های

 

  اساسی مان باقی بماند و هرگز اختلاف نظر را وسیله تهاجم قرار ندهیم . . .

 

عزیزم بیا متفاوت باشیم !!